تبليغاتX
دل نوشته های تنهایی

دل نوشته های تنهایی
از هر دری سخنی  
پيوندهای روزانه
مادر! رایحه دل انگیز وجودت، مرا تا عمق حیات به سرزمین نور، به وادی سحر، به دیار شکفتن و بلوغ، و به دیار حضور و سرور پیش می برد. با نگاهی به چهره زیبایت، منزلْ منزلِ عمرم را که به خاطر می آورم، تو را می بینم که کردارت همه مزین به مضامین هستی بخش است.

ای فرشته امید و آرزو! درامتداد نگاه پر فروغت، عطوفت و مهربانی معنا می شود که در حقیقت از مهربانی خدا رنگ و بو گرفته است.

مادر! خاطره های لطیف دستانت، یادگار همیشه جاری در احساس من است و نقش تو در قالب خاطره ام، همیشه جاودان خواهد بود. مادر، ای عصاره فداکاری ها و ای اسطوره عشق! تمام گل های سپید باغستان را به پایت می ریزم تا بر چشم هایم قد بگذاری.روزت مبارک.از راه دور دستان پرچین وچروک اما مهربانت را می بوسم.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:24 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]


معلم عزیز! آن زمان که پای درست می نشستم و تو الفبای عشق را به من می آموختی، دلم از گوهر کلمات خالی بود و من با انبوهی از حرف ها به خانه بر می گشتم و شبانگاهان، با یاد تو به خواب می رفتم. سال ها از آن لحظات شیرین می گذرد، ولی هنوز یاد و نامت دردلم زنده است و تو را می ستایم که همچون انبیا، به تعلیم و تربیت عشق می ورزی. آن زمان برایم از دانایی می گفتی، محبت را می آموختی و زندگی را هجا می کردی، و من در سایه سار وجودت پیش می رفتم و  امروز به احترام نامت قیام می کنم، در زلال کلماتت رها می شوم و حدیث زندگی را با تو مرور می کنم. وقتی قدم از قدم برمی داشتم. تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه ها و لغزش گاه های زندگی نیفتم.روزت مبارک.

ای معلم شمع شدی شعله شدی سوختی         تا هنرت را به من آموختی

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:49 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]
بارها در این موضوع مطلب نوشتم .این موضوع  که یه سری وقتی تازه شروع میکنن به وبلاگ نوشتن بیست بار میان وب تو وازت میخوان که به  وبلاگشون سر بزنی .تو هم رو حساب صداقتت میری ونظر میدی.یواش یواش به هر دلیل چند تا دوست واشنای نظر دهنده پیدا میشن .وطرف احساس میکنه شده  صادق هدایت .شده شکسپیر .شده داستایوفسکی.دیگه تحویلت نمی گیره .این چه عادتی که ما ایرونی ها داریم .تا دو نفر تاییدمون کردن از جای خودمون در میایم.البته من همه رو با یه چشم نیگاه نمکنم.هستن ادمایی که  هر جور شده لطف دارن .در هر حالی که باشن بهت جواب میدن .وجدانا  جواب سلام در دین ما واجبه.چرا خودت میگیری.چی شده مگه .هزار نفر هم در روز به نوشته من نظر بدن ومن ظرفیت نداشته باشم بخدا پشیزی ارزش نداره .اصلا اگه وبلاگ یه نفر واقعا گرفته  باید دیگه پایین نیگاه نکنه.؟ چون غرور طوری زمینت میزنه که پر وبالت میشکنه. وبلاگ برای شخص من یه سرگرمیه.چون تو غربتم وبا همین وبلاگ ساعتی رو میگذرونم.حالا یه نفر از لطفش منو بی نصیب نمیکنه ازش ممنونم .اما از بعض ها توقع نداشتم

بیگانه اگر دل شکند حرفی نیست        از دوست بپرسید چرا میشکند

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 6:50 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]
چرا این چنین مرا در جاده های بی سوار رها کردی؟
دوری این همه راه بس نبود
که این گونه تنها و بی کس
به سوی
نااميدي رهایم کردی؟
هیچ هستی خوشایندی
در این جاده نمیبینم
همه چیز سراب است
و حتی چشمه ای کوچک هم
در کار نیست!
مرا تنها رها مکن
بیا و دستم را بگیر
که بی تو هیچ چیز
نجاتم نخواهد داد..
.
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]
عجب سریع گذشت .تعطیلات میگم.چند روز پیش  پدر ومادر وبرادرا بودیم .وخیلی خوش گذشت.ودوباره الان غربت وتنهایی.بغض ودلتنگی.نمیدونم شما هم این حس رو دارید یا نه.انگار دوباره  زندانی به زندان بر گرده.یا قسمت دوباره  عزیزانم رو ببینم.واقعا گذر عمر چقدر سریعه.چشم به هم بزنیم میبینیم پیر شدیم .لعنت به پیری کاش ادما پیر نمیشدن. کاش در این دنیا دوری وغربت نبود.کاش میشد با یک چشم به هم زدن پیش عزیزان ودوستان رفت.در طول مسافرت چند تا تصادف وحشتناک دیدم که حالم گرفت .عید اونها چه شکلی بود.دنیا عجیبه. یکی به دنیا اومده بود.یه جا عروسی بود .بخدا تو کار این دنیای بیخود موندم.ولی کاری از دست کسی بر نمیاد. شاید زیبایی زندگی به همین تضاد هاست.وقطعا همین طوره. توی تعطیلات دلم واسه دوستهای وبلاگی هم تنگ شده بود.خلاصه  امید وارم همه دوستان  سال خوبی رو شروع کرده باشن.انشاالله

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:7 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]
با نزدیک شدن عید نوروز همه ما دوست داریم برای بچه هایمان تا حد امکان بهترین لباس وکفش و... را بخریم .سعی می کنیم انواع خوراکی ها را تهیه کنیم.اما آیا میدانیم ممکن است کسانی باشند که نمی توانند مایحتاج اولیه خود وبچه هایشان را فراهم کنند.بچه هایی هستند که دوست دارند کفش ولباس و....بخرند اما نمی توانند.من یک معلمم .در کلاس خودم بچه هایی را میشناسم که الان چند روز است از مدرسه غیبت میکنند وبساط دست فروشی به راه انداخته اند تا بتوانند برای برادر یا خواهر کوچکتر کفش ولباس تهیه کنند.خودم دیروز کفشی برای خودم خریدم وکفش کهنه را راه پله   اپارتمان گذاشتم.خدا شاهد است چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی زنگ در خانه مارا زد ومرا صدا کرد .دیدم خانمی است میان سال .گفت :آقا اجازه میدهید من این کفش را برای شوهر معلولم ببرم .گفتم این کفش اخر به درد نمی خورد .گفت اشکال ندارد.برد ومن آن قدر ناراحت شدم که واقعا انگار خجالت کشیدم .از قضا چند روز پیش یک خیری حدود ده جفت کفش به مدرسه اهدا کرده بود  تا به بچه های بی بضاعت بدهیم .سریع با مدیر مدرسه تماس گرفتم وشرح ماوقع را گفتم.خدا خیرش دهد یک جفت کفش به آن خانم دادیم .بخدا انگار دنیا را به او داده بودند.این یک نمونه بود وشما هم شاید در روز هزاران نمونه از این دست ادمها دیده اید.خوب همه ما مشکلاتی داریم .وشاید فقط بتوانیم خودمان را اداره کنیم .اما هستند کسانی که ان قدر دارند والان به فکر رزرو بهترین هتل در فلان کشور اروپایی اند .ودر مقابل دخترکی خرد سال دسته گلی به دست گرفته که باپول  ان داداش کوچکش را خوشحال کند.پسر بچه ای پشت چراغ قرمز اسپند دود میکند تا شاید لقمه نانی در اورد.وووو.........خدایا کمک کن تا هیچ بچه ای دم عید از هم سن وسالهایش خجالت نکشد.کمک کن تا هیچ پدری شرمنده زن وبچه هایش نباشد.کمک کن تا همه بچه ها بتوانند حداقل در کنا رسفره خالی هفت سینشان یک ماهی قرمز داشته باشند. نمیدانم چرا:

کرم داران عالم را درم نیست              درم داران عالم را کرم نیست

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 10:36 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]

من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و
آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم
 

قرآن را سال هاست که به آتش کشیده ایم

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 2:6 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]

  " اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوه ها را

جابه جا کنم و عشق نداشته باشم ....هیچم"

و اما سه چیز می ماند:  ایمان  امید  عشق

                    اما عشق برترین آن هاست 

عشق زندگی است  عشق هرگز خطا نمی کندو

 زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمی رود.

درتمامی مخلوقات عشق همچون عطیه برترحاضر است 

 زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد

         عشق      می ماند...
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 11:6 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر

و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست بدارم

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود, زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم!!

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

 یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم

یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می تونند مهربان و دلسوز باشند

 

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 10:31 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]
تعطیلات دو روز پیش همدان بودم .سر چهاراه بخطر چراغ قرمز وایسادم .توی ماشین گرم گرم ولی بیرون سرما تا مغز استخون نفوذ میکرد.اون هم هوای همدان که همه میدونیم چقدر وحشتناکه.طوری که شیشه ماشین یخ زده بود وعملا از بخاری کاری ساخته نبود .حالا ساعت چند؟پنج ونیم غروب .انگار کسی به شیشه کوبید .از ترس سرما یه ذره شیشه رو پایین اوردم تا ببینم کیه.پسر بچه ای حدودا شش ساله .با یه جعبه آدامس در دست.بخدا قسم صورت کوچیکش از شدت سرما سرخ سرخ شده بود.معلوم بود دستای ضعیفش  اونقدر بیحس بودن که جعبه آدامسو  این دست واون دست میکرد.بخاطر سرمای شدید مژه هاش  انگار سفید شده بود .التماس میکرد که راننده ها یه دونه آدامس بخرند.من دویست تومن خریدم وچشماش چنان از خو شحالی میدر خشید که حد نداشت.من حرکت کردم .بچه من صندلی عقب تو خواب بود .یه لحظه پسرم که هم سن وسال اونه به جای اون بچه گذاشتم .بغض عجیبی گلوم گرفت .مگر اون بچه تاب این سرمارو داشت؟هم سن و سالهای مرفه اون کجا هستن وچی کار میکنن؟آیا پدر معتادش اونو مجبور به کار کرده بود؟یا اصلا پدر نداشت و نون آور خانوادش بود؟چه آینده ای منتظر اونه؟وهزاران سوال وعلامت ؟؟؟؟؟؟؟؟آیا اگر سه هزار میلیارد تومن  بین این بچه ها تقسیم میشد مشکل اونها حل نمیشد؟راستی کی باید به این همه سوال جواب بده؟یا اصلا جوابی برای این سوالها هست؟

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 10:7 بعد از ظهر ] [ شمسیان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

لحظاتی که تنها می شوم می نویسم تا شاید روزهای غربت زودتر بگذرند.می نویسم تا کمی آرام شوم.می نویسم به یاد مادر وپدر و برادرانم که از آنها دورم .حتی اگر یک نفر هم آنها را نخواند دلگیر نمی شوم.